بیشتر دوستام رفتن و ایران نیستن مخصوصا اکیپ خودمون که هرکدوم الان یه طرف دنیاست...
فنلاند، ترکیه، ، روسیه، کره جنوبی..
این روزها یادم پیش سبحانه... دلم پیش سحر...
ادمیزاد چقد زندگی براش میچرخه و میچرخه... خیلی عجیبه...
بیشتر دوستام رفتن و ایران نیستن مخصوصا اکیپ خودمون که هرکدوم الان یه طرف دنیاست...
فنلاند، ترکیه، ، روسیه، کره جنوبی..
این روزها یادم پیش سبحانه... دلم پیش سحر...
ادمیزاد چقد زندگی براش میچرخه و میچرخه... خیلی عجیبه...
بابام خیلی بچه که بوده مادرش فوت میکنه و بعدش خالش یه مدت مراقبشه اونم جوون جوون میمیره. الانم که پیر شده هنوز که هنوزه از خالش و مهربونیش میگه...
باب رو پام خوابیده. دست میکشم تو موهای کوتاه مردونش و فکر میکنم... فکر میکنم به خاله مریم.. خوشگل ترین و جوون ترین خاله من... دوماه از فوتش گذشت و من هنوز تک تک محبتاشو هر روز مرور میکنم. خالم هر روز میگفت تو خوشبخت ترین میشی خاله صبر کن می بینی.. اشکام میچیکه رو صورت باب و فک میکنم که چقد عمر ما دوتا فنا شد و جوونیمون از دستمون لیز خورد رفت، کی قدر من عاشق بوده اینقدر؟ یهو چشاشو باز میکنه آروم میگه چرا گریه میکنی گل من!؟
شاید تقدیر به اینه منم مثل بابا هر روز و هرسال از خوبی خالم بگم...
~پنجم.بهمن.صفرپنج