بند به بندم همه یکبار جدا...
امروز که دارم اینارو مینویسم بیست سپتامبر.بیست و سه س و من ماه هاست از خونمون جدام...
لبتابمو زدم زیر بغلم نشستم وسط میدون کیفسکایا وسط وسط مسکو میون بلندترین و خوشکلترین و گرون ترین برج های یه کشور دیگه دارم کفترهای سیاه سفیدی که برای خوردن گندم ها و تیکه های نون هایی که مردم از رستوران روبرو براشون میریزن و میخورن کیف میکنن نگاه میکنم! ته دلم خونه... انگار تیکه های قلبم هر گوشه گوشه میون ادما و خاطراتشون پخشه... از مامانم دورم نمیدونم بابا شبا که پاش درد میگیره چیکار میکنه... چه شبا و روزایی که جاده هارو تک و تنها نرفتم و برنگشتم... چه روزایی که کلا چهار ساعت خوابیدم و درس خوندم... هیچی یادم نیست جز چشمای نگران مامان و هیکل پراز غصه بابا که هربار پشت سرم برام دست تکون داده...
دقیقا یادم نیست کدوم شهاب سنگ خورد تو کله م به فکر مهاجرت افتادم اما با تموم این غم ها فکر میکنم کار درستو کردم...
+هربار حوصله شد نوشته های قبلیمو برمیگردونم دونه دونه
- ۰۲/۰۶/۲۹