از نو برایت مینویسمـ ...

از نو برایت مینویسمـ ...

*?Does he not know that Allah sees
... Be kind He sees everything

Surah Al-'Alaq [96:14]*

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پربیننده ترین مطالب
۰۴
بهمن

روزا میرفتم سرکار میومدم نهارمیخوردم و میرفتم یه آموزشگاه دیگه شب میومدم درس میخوندم کتابمو مینوشتم بعدش از یازده شب تاچهار-پنج صبح اپلای میکردم و صبح روز بعد از اول! قبل آیتلس رفتم کتابخونه اتاق اجاره کردم یه اتاق دووجبی! انقدسرد میشد که بادختره اتاق روبروییم قایمکی صحبت کردم و بدون اینکه کتابخونه بفهمه کلیدو بهش میرسوندم تا من از سرکاربرمیگردم بخاریشو بزاره اتاقو گرم کنه! اتاق شمارش۱۰ بود وهنوز که هنوزه منو یادخونه شماره ۱۰ لندن میندزه! نمیدونم از سرمای اتاق بود، از استرس از چی یه هفته قبل ایلتس کرونا گرفتم!
خدامنو ببخشه که اونجوری رفتم سنتر! بعداون امتحان آیلتس تو ایران بن میشد و شانس آخرم بود!
من عاشق این بودم برم انگلستان و استرالیا اما هرسوراخ سنبه ای بود اپلای کردم! خیلی دوییدم و دوییدم موفق شدم!
خیلی دلم برای اون روزای خودم تنگ شده... دنیا به هیچ جام نبود. از نشدن و نرسیدن و افتادن نمیترسیدم. جسور بودم و رو کمک خدا مطمئن...
چهارتا آفر گرفتم؛ ولز-اسکاتلند-شفیلد- و کوئنزلند استرالیا! اما روزی که مدیربانک اروم گفت ملانصرالدین ارز چهارتومنی رو کرده چهل تومن تمام آرزوهام پودر شد! گفتم مانیتورتو بلند میکنم میکوبم زمین ینی چی که! تو میفهمی من با چه حجم از تنهایی تو برف و سرما با اتوبوسای داغون هی جاده هارو چجوری با کلی اشک رفتم اومدم، تو میفهمی هربار مامان بابات از پشت شیشه برات دست تکون بده دعا کنن سالم برگردی چجوری شبو صبح کردن؟ میفهمی من برای نیم نمره آیلتس جر خوردم!سه سال شب و روز درس خوندم، برای یه سرتیفیکت بین المللی سی دلاری کلی چونه زدم تاگرفتم، از بیخوابی مغز و بدنم درد میکنه، ازاسترس دلار شبا هذیون میگم، تو میفهمی چه چرت و پرتی میگی! ولی کارمند بانک مظلومانه همونجوری که اروم به میگفت بشین باباجون آروم باش فقط به بابام گفت دلم برا این جوونا میسوزه حق دارن...

توهمون روزای دارک بودم که دقیقا روز تولدم برام یه ایمیل اومد! تو کلاس خوندمش و انقد باورم نمیشد که یکی از شاگردام پرسید تیچر چی نوشته؟ خوبید!؟المپیاد جهانی روسیه نفر دوم شدم! دانشگاه شماره یکش! مگه میشه؟ 


تو این هشت سال که نبودم و ننوشتم روز و شبای عجیبی به من گذشت. که این یه گوشه ش بود...

دیروز دانشگاه بهم اطلاع داده بخاطر شرایط فعلی ایران یا باید مرخصی یکساله بگیرم یا انصراف بدم! یا اگر انصراف میدم هروقت برگردم ۵سال دکترا رو از اول بخونم... این خیلی تلخه ... خیلی ... شش سال از عمرم رفت...

 

  • میس تیچر
۰۳
بهمن

یه دونه اینجا هم باز نمیشه !

دویست تومن کارت به کارت کردم دو میلیون رفته !

وضعیت دانشگام رو هواس وضعیت اعصاب من تخمی تر! 

تنها کاری هم که میتونم تو این وضعیت خرابم نکنم اینه لبتابو نکوبم تو دیوار!!!

 

  • میس تیچر
۲۹
دی

تلویزیونو خاموش کردم، نشستم زل زدم به دیوار روبروم فکر میکنم. فکر فکر فکر...

تا همین چند هفته پیش هم اصلا فکرشو نمیکردم قطعی اینترنت همچین همه زحمتهای چندسالمو به باد داده باشه که برگردم بلاگ بنویسم! الان هدمنیجر دانشگاه دنبال اینه من کجا مردم، سوپروایزرم منتظر ایمیلمه، من منتظر ایمیل هلسینکی اما دریغ یه جیکه اینترنت! چه سرنوشت ها که به باد نمیره...

هی دارم خودمو فحش میدم کاش برنگشته بودم... کاش...

این وسط درد استخون دنبالچم که وسط برفای ماینیسکایا ملق زدم سه نفر جمعمم کردن پدرمو درآورده!

~بیست و نه. دی.صفرچهار

  • میس تیچر
۲۹
شهریور

امروز که دارم اینارو مینویسم بیست سپتامبر.بیست و سه س و من ماه هاست از خونمون جدام...

لبتابمو زدم زیر بغلم نشستم وسط میدون کیفسکایا وسط وسط مسکو میون بلندترین و خوشکلترین و گرون ترین برج های یه کشور دیگه دارم کفترهای سیاه سفیدی که برای خوردن گندم ها و تیکه های نون هایی که مردم از رستوران روبرو براشون میریزن و میخورن کیف میکنن نگاه میکنم! ته دلم خونه... انگار تیکه های قلبم هر گوشه گوشه میون ادما و خاطراتشون پخشه... از مامانم دورم نمیدونم بابا شبا که پاش درد میگیره چیکار میکنه... چه شبا و روزایی که جاده هارو تک و تنها نرفتم و برنگشتم... چه روزایی که کلا چهار ساعت خوابیدم و درس خوندم... هیچی یادم نیست جز چشمای نگران مامان و هیکل پراز غصه بابا که هربار پشت سرم برام دست تکون داده...

دقیقا یادم نیست کدوم شهاب سنگ خورد تو کله م به فکر مهاجرت افتادم اما با تموم این غم ها فکر میکنم کار درستو کردم...

+هربار حوصله شد نوشته های قبلیمو برمیگردونم دونه دونه

  • میس تیچر